خرید بک لینک
آدم امیدواره با گذشت زمان، چیزهای بد کمرنگ تر بشه و رو به فراموشی بره. ولی اتفاقی که افتاد برعکس بود. اثرات ِ اتفاقای بد زورشون بیشتر بود. یه سری احساس آزار دهنده اومد سراغ من . حس ِ کمبود، کافی نبودن، احمق بودن. حماقت ... حماقت ... حماقت ... که انیش

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:23

« میتوانست ملال آورترین آدم دنیا را جذاب جلوه دهد. هروقت با او حرف میزدم ، همین احساس را داشتم . انگار زندگی بی مزه من حادثه بزرگی بود. »

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:23

مثِ بچگی هام ، دلم میخواست کفشاتو بردارم و قایمشون کنم که نری . بعدش که مامان بهم بد نگاه کنه گریه کنم ، بهونه بگیرم ، پاهامو محکم بزنم زمین ، با همه قهر کنم یا هرکاری که میتونم .  نذارم تو هیچ جا بری .

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:46

پس تو به چه دردی میخوری که هیچ کجا، حتی اتفاقی، نیستی؟

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:46

برای کسی بمیرید که برایتان هفت کفن پوسانده باشد.خودتان را به کم راضی نکنید.هیچوقت !

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:16

گفت:«مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟

 

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:16

صفحه بندی