برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
« میتوانست ملال آورترین آدم دنیا را جذاب جلوه دهد. هروقت با او حرف میزدم ، همین احساس را داشتم . انگار زندگی بی مزه من حادثه بزرگی بود. »
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
مثِ بچگی هام ، دلم میخواست کفشاتو بردارم و قایمشون کنم که نری . بعدش که مامان بهم بد نگاه کنه گریه کنم ، بهونه بگیرم ، پاهامو محکم بزنم زمین ، با همه قهر کنم یا هرکاری که میتونم . نذارم تو هیچ جا بری .
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور
گفت:«مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟
برچسب:
نویسنده: رضا احمدپور